سين يا هـو وان تاتســه نيا ( يعني: امان از غـريبي!!) - قسـمت دوم

سين يا هـو وان تاتســه نيا ( يعني: امان از غـريبي!!) - قسـمت اول
تازه به اين محله اسباب كشي كرده بودم و اون شـب از خونه زدم بيرون تا يه ســر و ساموني به ســر و كلم بدم....بالاخـره چشـمم افتاد به يه تابلوي يه مغازه كه با اون حـروف عجق وجق چيني كره اي يه چيزهائي نوشــته بود تو مايه هاي: چو يو هوانگرا!! زيرش هم نوشــته بود: Barbery. وارد آرايشـگاه شــدم. با همون نگاه اول فهميدم كه اين آرايشـگاه با تمام آرايشـگاههائي كه رفــته بودم فـرق داشـت....
يه آقاي چشـم بادومي داشـت موهاي يه آقاي چشـم بادومي ديگـه رو كوتاه ميكرد و يه آقاي چشـم بادومي ديگه هم منتظــر نشـسته بود كه نوبتش بشــه. . حـتي آقاي چشـم بادومي صاحب مغازه بدون اينكه مثل آرايشـگرهاي ديگه، به مشـــتري اش خير مقــدم بگه، همچين نگاهي به سـرتاپام انداخت و احتمالا تو دلش گفت: چي ها يو چان بوآ ! (يعـني: فلان فلان شـده، آخر شـبي هم ما رو ول نميكنه!).
مثل بچه آدم رو صندلي نشـسـتم تا نوبتم بشـه. صـداي هيچكي در نميومد. تنها راديوي كوچيك گوشــه سالن روشـن بود و به يه زبون غـريبي داشـت (احتمالا) اخــبار ميگـفت: چي وان كائي اوهوچين كا چا چي هـووان چائو ....... (يعني: ؟؟؟؟) روي ميز چندتا مجـله به زبون كره اي افتاده بود. مشـغول مطالعه كه چه عرض كنم، مشـغول تماشاي مجله ها شـدم ... همه ساكت بودن كه اون آقا چشـم بادوميه به صاحب مغازه گفت: شين چيا كوچا ؟! (يعني: داداش؟ ميشـه بيزحمت اين راديو رو خفه اش كني و تيليويزيون رو راه بيندازي؟! ) آقا چشم بادومي صاحب مغازه سـري تكون داد و گفت: چا ها! (يعني: چشم! رو چشـم! شما جون بخواه! ) بعـد راديو رو خاموش كرد، به طرف من اومد و “كنترل“ تلويزيون رو برداشـت و تلويزيون رو روشـن كرد. يه فيلم عاشـقانه داشـت نشـون ميداد! اون هم از نوع “كره اي” اش!! پســره ميگفت:سان چيو چاكاتا چو هان چي ميام! (يعـني: چاكاتا جان، بدجوري خــرابتم! اگه تو نباشي من ميميرم به مـولا! ) دخـتره سرش رو انداخـت پائين و لپ هاش از خجالت گل انداخت و به آرومي گفت: سين چيا هو! (يعـني: اوا خاك عالم! ) ...
آرايش آقاي چشم بادومي اولي تموم شـده بود.پولي به آقاي چشم بادومي صاحب مغازه داد و آقاي صاحـب مغازه چنان تعظيمي كرد كه نزديك بود دماغش به زمين اصابت كنه! خوشـبخـتانه هيچ صحبتي رد و بدل نشـد! آقاي چشم بادومي شماره 2 رفت و روي صندلي آرايش نشـست و به آقاي چشم بادومي صاحب مغازه گفت: سيان چي كات ( يعني: قربون دسـتت فقط دورشـو كوتاه كن. بالاشـو كوتاه نكني ها؟! ) صاحب مغازه سـري تكون داد و گفت: چا ها! (ترجمه شو يه بار گفـتم! حواسـتون كجاس؟!)
براي يك لحظه فراموش كردم كه توآمريكام !! ديدم اوضاع خيلي خـرابه! انگار هيچـكدوم از اين آقابون انگليسي بلد نبود! من هم چه ميدونســتـم "TRIM" به زبون اين زبون بســته ها چي ميشــه! با تلاش فـراوان بين عكس هاي توي مجله ها، مدل موئي كه ميخـواسـتم پيدا كردم! حالا لااقل با نشـون دادن اون عكس ميتونســتم به طرف حالي كنم كه : بابا جون...Me like This Please!! .......
ادامه دارد ...........
جديدترين كشــور جهان: بدن !!
داشــتم راديو گوش ميدادم، ميگفـت سـيســـتم بدن مثل يه كشــور كار ميكــنه و هر عضــوي از بدن نماينده يك بخشــي از اون كشــوره...
باخـودم گفــتم راســت ميگه ها! اگه ”بدن“ رو به كشــور واحـد درنظــر بگيريم:
پا ميشــه “وزارت راه و ترابري!”،
مغــز ميشـه ”سـتاد فرماندهي كل قــوا“! ،
گلاب به روتون، روده بزرگ ميشــه ”وزارت دارائي!“،
قلـب ميشــه ”دفــتر رياسـت جمهــوري!“ ،
دهن ميشــه “وزارت شـعار!!”،
دسـت ميشــه “جهاد سازندگي“ ،
نخاع ميشــه “دفـتر تشــخيص مصلحـت نظام!!“،
رگها ميشــن اتوبان ها و مــردم بدبخـت هم گلوبولهاي قرمز و سـفـيد خون هســتن كه واســه يه لقمه نون بايد از صبح تا شـب اينور و اونور بدوند و.......
(اگه وزارتخانه ، سازمان،ارگان، اماكن تفـريحي!!!!!!!! ، چيزي به ذهـنتون ميرســه برام email كنيد تا به ليسـت بالا اضافه كنم!)

بشـنويد: شازده خانوم - سـتار
رضا كوچيكه!

ســلام!
ايشــــالله همـــه خوب و خوش باشـــــين!!! آقـــا، مـا بـالاخــره براي اين چــــــــرنديات يه صـفحـه كوچـــولو موچـــــولو وا كــــــرديم (گوشـه سمت راسـت: Guest Book) كه اين همه رفقاي نازنيني كه از آلمان و سـوئد و ژاپن و امارات و جمــاران و دفــتر رياسـت جمهــوري!! به اين حقــير سـر ميزنن بتونن نظــرشــونو در مورد محاســن و خوبي ها و محـاســن و خوبي ها و همچــنين محاســن و خوبي ها و احيانا زبونم لال معايب سـايت برام بنويســن. منتظــر نوشــته هاتون هســتم !! مرســي....
قضــيه سـربازي..........
دقيقا نميدونم اوايل پائيز بود يا اواخـر تابســتون كه توي “شـيش و بش “ مونده بودم كه بالاخره رشــته مهندســي اكتشــاف معـدن رو كه در دانشـگاه آزاد واحد جنوب قبول شـده ام انتخاب كنم يا اينكه خـدمت شـريف سـربازي زير پرچم نظام اســتوار جمهــوري اســلامي را....
حالا اينكه اين انتخاب بوسـيله عقـل نا سـليم و نپـخته بنده انجام شــد، يا اينكه يك نفـر از خدا بي خــبر توي گوشــم خوند، خوب يادم نيســت.. ولي به هرحال دســت تقــدير (بشـكنه دســتش!) ما را لباس آبي رنگ نيروي هوائي پوشــاند! اگر تامل كنيد، مفصـل براتون توضـيح ميدم...
بله، داشـتم ميگفـتم كه اوايل پائيز يا اواخـر تابســتون با يك حســاب سـرانگشــتي، به اين نتيجــه رســيدم كه سـربازي رفـتن، براي رسـيدن به اهــدافي كه داشــتم بهـتر خواهد بود. (و اي كاش اين حسـاب رو با “ماشــين حســاب“ انجــام ميدادم! شـايد راَي حـقير برميگشــت!!)
توي گير و دار اســباب كشــي از تهــرانپارس به اكـباتان بوديم. با پرس و جـو فهميدم كه براي گرفتن دفــترچه اعــزام بايد به پادگان نزديك پل چـوبي برم. القـصه، يك روز صـبح زود از خانه قبلي با يكســـري خـرت و پرت و خرده ريزه كه از اســباب كشــي ها جا مونده بودو توي كيف دســتي ام گذاشــته بودم، و با ســرو وضـعي مرتب،صــورتي سه تيغـه و تيپي آنچناني به طــرف پل چــوبي حــركت كردم....
صـفي طولاني دم در بود. من هم واســتادم تو صـف. وقــتي وارد شــدم،يه سـرباز منو بازرســي كرد و خواسـت كه كيفــم رو بهش نشــون بدم. من هم اطاعت امــر نمـوده، كيفـم رو روي ميز گذاشــتم و با خـيال راحت و غافل از همه جا درش رو باز كــردم!! چشـمتو ن روز بد نبينه!!! تا كيف رو باز كردم، يك گلوله كلاشــينكف قل خـورد و از كيفــم افــتاد بيرون!!(حالا خودتون رو بذارين جاي من! مثلا كيفــتون رو باز ميكنيد و توش يه تفنگ يا گلوله ميبينيد كه اصــلا از وجــودش خـبر نداشــته ايد،اونوقت چه احسـاسي ميكرديد؟!! اون هم تو يه جاي نظامي!! ). ســربازه بيچاره همچـين جا خورده بود كه نميدونســت چيكار كنه! ســريع پريد عقـب و دســتشو گذاشـت رو تفنگ كمـريش كه اگه تكون خوردم بزنه لت و پار كنه!!! همينطــوري هاج و واج مـونده بود! جفت چشـماش از تعجـب گرد شــده بود و داشـت از حـدقه ميزد بيرون! يه نگاه به من كرد و يه نگاه به گلوله اي كه افـتاده بود رو ميز! آقا، منو ميگي؟ حــرف زدن يادم رفــته بود! (الان رو نگاه نكنيد كه ماشـاالله مثل بلبل چـرنديات سـر هم ميكـنم!) تو اون لحظه فقط به اين فكــربودم كه “اشــهد ان لا اله الاالله“ رو اول بايد گفت يا “ اشـهد ان محمـدا رســول الله“ رو !!
و اما تاريخـچه اون گلوله!: سـه چهار سـال پيش كه از طـرف مدرسه، براي كلاس آمادگي دفاعـي به ميدان تير رفـته بوديم، بيست تا گلوله و يك تفنگ كلاشـينكف به ما دادن، يه نشــونه هم گذاشــتن جلومــون گفــتن كه اين كاغذ پاره با چهار تا دايـره روش، دشــمن فــرضيه!! من هم گفتم: ما دشـمن فرضي مـرضي حاليش نميشــه!! با 19 تا تير زديم مادر دشــمن فـرضي رو به عـزاش نشــونديم! اون تير آخـري رو هم يواشــكي و بدون اينكه مسـئولين و دشـمنان فـرضي بو ببرن گذاشــتم تو كفشــم و بعـنوان يادگاري با خودم آوردم!! (خودمونيم ها! عجب شـانسي آوردم كه خود تفنگ كلاشينكف رو بعـنوان يادگاري تو كفشــم نذاشــتم!!) دردســرتون ندم. بعــد از اون هم هميشــه رو دكــور اتاقــم بود و مـوقـع اســباب كشــي، اون رو قاطي بقـيه خرده ريزهاي ديگه ريخــته بودم تو اون كيف لعنتــي!! خب برگرديم يه ادامه داســتان.....
ســربازه با ترس و لرز جـلو اومد و گلوله رو برداشــت وگفت: اين چيه ديگه؟ دسـت تو چيكار ميكنـه؟ من كه داشــتم دنبال جواب ميگشــتم، مكـثي كردم و گـفتم: مـ..مي..مي خواسـتم باهاش جاكليدي درسـت كـنم!! سـربازه كه انگار جواب من قانع اش نكــرده بود، دسـت منو گــرفت و با خودش پيش جناب ســروان برد و با ترس و لرز جـناب سـروان رو كشــيد كـنار، در گوشش پچ پچي كرد و آروم و بدون اينكه كسي ديگه متوجه بشــه مشــتش رو براي جـناب ســروان باز كرد و مدرك جــرم رو نشــونش داد. رنگ از رخســار آقاي جناب ســروان پريد! يه نگاهي به سرتا پاي من كرد، جلو اومــد و در حالي كه مواظب بود كســي بو نبــره گفت: اين پيش تو چيكار ميكنه؟! زبونم بند اومــده بود! به سـخـتي جواب دادم: جـ..جـ.. جناب ســروان مي خواســتم باهاش جاكليدي د..د..درســت كنم! مـ..مـ..مشــقـيه به خــدا! داد زد: چي چي مـشـقـيه؟! داري به من ياد ميدي؟! اين فشــنگ جــنگيه!! بعـد رو به ســربازه كرد و گفـت: ببرش حـفاظـت پيش حاج آقــا ... كارت تمـوم شـد دفــترچه تو بيار يه هـفته تشــويقي داري!....
و اما براي اونائي كه نميدونن بگم كه “حفاظـت“ جائيه كه خـدا نصــيب گرگ بيابون نكنه!! هميشــه از پســرخالـم شــنيده بودم كه ميگــفت: تو سـربازي مواظب “حفاظـت اطلاعات“ باش! از هرچي نمي ترسي از حفاظـتي ها بتـرس! با اين تفاســير، تا كلمه “حفاظـت“ از دهن جناب ســروان دراومـد، يكـهـو تنـم ســرد شـد! انگار قلــبم تو دهــنم اومــده بود! خــدا به خـير بگذرونه!!
پســـره كه حالا همه فكــر و ذهــنش شــده بود يك هـفته مـرخصــي تشــويقي، من رو به حفاظـت برد. دقيقا يادم نيسـت ولي فكــر ميكنم بالاترين طبقه سـاخـتمان بود. يك جاي تاريك و خاك گرفــته با تابلوي بزرگي كه روش نوشــته بود: ‹‹ دفــترحفاظـت اطــلاعات ››. وارد اتاق شــديم.حـاج آقا تشــريف نداشــتن. دوتا ســرباز ديگه اونجــا بودن. من و گلوله رو تحــويل اونها داد و خودش رفـت تا دفـترچه شــو براي جـناب ســروان ببــره! اين دوتا ســرباز هم مات و مبهـوت مونده بــودند كه اين فـشنگ دسـت من چيكار ميكــرد!! (بابا! ميخـواســتم باهاش جاكليدي.....!!) منتظــرحضـرت آقاي حاج آقا نشـســتيم. از رفــتار ســربازا كه دايم ميگـفتن: حاج آقا اومـد، حاج آقا داره مياد، حاج آقا الانه كه برســه..، ميشــد فهمــيد كه اين حاج آقا از اون حاج آقاهاي خطرناكه، كه همه ازش مي ترســن! ( تو اون شـرايط خودتون رو بذارين جاي من! ). پنج دقـيقه اي نگذشــته بود كه يه ســرباز ديگه شــتابزده در رو باز كرد و نفس زنان خــبر داد كه حـاج آقا داره مـياد. بعـد هم ســريع رفـت بيــرون تا به بقــيه هم آماده باش بــده ! اين دو تا ســرباز كه بدجــوري ترس ورشــون داشــته بود، از اين طرف به اون طـرف ميدويدن كه مطمئـن بشــن همه چيز بر وفـق مــراد حـاج آقاست!! يكـهو هردوتاشــون ساكت شــدند. سـكوت مرگــباري فضــاي اتاق رو پـر كـرد. صـداي غـريبي از راهـــرو به گوش ميرســيد: گــرپ...، گـرپ...، گـرپ، ... صـداي پاي حاج آقا بود كه مثل طبــل صــدا مي داد. با خودم گـفـتم: جـوون مرگ شــديم رفـت!! صدا نزديك و نزديك تر مي شــد..همه چيز يكـهـو ساكـت شــد. صــداي قـلبم رو ميشــنيدم و صـداي يكي از دو ســرباز كه آب دهانش رو به سـخـتي قـورت داد... دســتگيره در چرخيد... ابتـدا شكــم و سـپس خـود حاج آقا وارد شــد. سـربازها كه حـتي قـبل از ورود حاج آقا به حالـت خــبردار واســتاده بودند، چنان احــترام نظامي برا حاج آقا گذاشــتن كه هركي ندونه فكــر ميكرد فرمانده كل قــوا وارد اتاق شــده! من هم آگاه يا ناخودآگاه، نميدونم، از جام بلند شــدم. حاج آقا ماشــاالله اندازه خــرس گنده بود! لباس رزمي تنـش نبــود، مثل خيلي حاج آقاهاي ديگه يه پيرهن سـفيد ( ســفيد كه چه عرض كنم! اينقــدر عـرق كرده بود كه رنگش از زردي هم گذشــته بود و به ســياهي ميزد! ) انداخــته بود رو شـلـوارش... يه بي سـيم تو دســتش بود. موهائي داشـت كه انگار 19 ســاله شــونه نخـورده و ريشــي داشـت كه از قــد من بلـند تر بود!! يه نگاهي به من انداخـت و بدون اينكه به دوتا سـرباز بيچــاره كه مثل چوب خشـك خــبردار واســتاده بودن، محـل سـگ بذاره به گوشــه سالن، به طـرف اتاقـش رفـت. سـربازها كه انگار بزرگ ترين خـطر دنيا از بيخ گوشـشون گـذشــته باشــه سرجاشـون نشســتن و شــروع به تعارف كردند كه كي بره و اين جريان رو به گوش يارو برســونه!!
- حســيني، پاشــو برو جريان رو به حاج آقا بگو !
- نه محمـدنژاد، خودت برو، حاج آقا تو رو بيشــتر قـبول داره!
- حالا اين بار رو تو برو حسـيني جان!
- نه محمـدنژاد..........
تا اينكه بالاخــره حـســيني از خودگذشــتگي و ايثار و رشــادت نشــون داد و گلوله رو برد تو اتاق براي حاج آقا و در رو پشـت سـرش بسـت. چند لحظه بعــد نعــره هولناك، نخــراشــيده و وحشـتناك حاج آقا به هوا رفـت: بياريــــــــــــدش تو!!! يادم مياد اون لحـظه، من اينطــرف و اونطــرف دنبال كاغـذ و خودكار ميگشــتم تا آخــرين وصيتــم رو بنويســم!! در باز شــد. حـســيني كه خيس عرق بود از اتاق خارج شــد و مثل اينكه اصلا هيچ اتفاقي نيفــتاده رو به من كرد و گفت: مثل اينكه حاج آقا ميخوان شـما رو ببينن!!!! من يكي كه نمي خواســتم حاج آقا رو ببينم! ولي انگار چاره ديگـه اي نبــود! راه رفـتن يادم رفـته بود! نمي دونم چطور تونســتم خـودم رو به اتاق برســونم! ....
ادامه دارد .........
(خب! ما هم از اين آمريكاتي ها ياد گرفــتيم! تا داســتان فيلــم به جاهاي هيجان انگيز ميرســه، قطع ميكــنيم تبليــغ پخش ميكنيم!!)
و اما ادامه داســتان!....
....راه رفـتن يادم رفـته بود! نمي دونم چطور تونســتم خـودم رو به اتاق برســونم! در رو كه باز كردم حاج آقا از پشـت ميزش پريد بيرون و انگار يه جاســوس اجـنبي رو به چنگ آورده، به طـرفـم اومــد و داد زد:
- اين گلوله پيش تو بوده؟!
- بـ..بـ..بـعـله!
- دســت تو چيكار ميكــرده؟ از كجــا آورديش؟
صــدام در نمــيومـد، ولي هــرجوربود كل قضــيه رو از سير تا پياز براش توضيح دادم.
- يعــني از ســه سـال پيش تو خــونه تون بوده؟ منو مســخـره كردي؟!!
- بـ..بـ..بـله! يعـني نـ..نـ..نـخـير!! من غـلط بكنــم شــما رو مســخـره كنم!
- پس چـرا بعـد از ســه سال آورديش اينجـا؟؟
- حـ..حـ..حـاج آقا ( عجب گيري كرديم ها! ) عرض كردم خدمتتون! داشـتيم اسـباب كشي ميكرديم، من ...
- مگه فقـط همين يه گلوله از اسـباب كشي جا مونــده بود؟
- نه حاج آقا...
- پس باز هم گلــوله مـونده!
- نه حاج آقا !!!!! اين چه فـرمايشــيه؟! ...
.....
خــلاصه هرچي ميگفــتيم بابا ما اين كاره نيســتيم، آقاي حاج آقا يه چيز ديگه ميگــفت و حرف منو باور نميكرد!
داخل پرانتز اين رو هم بگم كه بعـدها فهميدم كه مجــازات حمــل اســلحه و مهمــات، شيش ماه تا پانزده ســاله! يعـني بنده حداقل شيش ماه بايد آب خنـك تناول مي كردم!!
و اما اگه از اين جناب آقاي مقام عظماي رهــبري يه خير به اين حقــير رســيده باشــه، همين بود كه گويا تو اين حين و بين، حضـرت آقا بيانيه اي صــادر كرده بودن و از آحاد ملت تقاضا كرده بودن اونائي كه در طول دوران جنگ اسـلحه اي چيزي گير آورده، جون مادراشــون بيارن و ظرف اون يكي دو هـفته تحويل بدن و هيچكسي هم كاري به كارشــون نداره! (مثل حاج آقا كه كاري به كار من نداشــت!)...
خــلاصــه اينطوري شــد كه از اون مهلــكه خــلاص شـدم! و حاج آقا گلوله رو گرفت و اجازه داد كه ما تشـــريفمون رو ببريم !!
از اتاق اومــدم بيرون و پشـت در واســتادم. خــدا رو شـكــرهمه چي به خير گذشـــته بود! ولي خيلي زور داشـت كه گلوله اي كه پتانســيل “جاكلــيدي شـدن!!“ داشـت رو بعــد از ســه سـال از دسـت بدم! نفـس عميــقي كشــيدم . تصــميم خودم رو گرفــتم و دوباره وارد اتاق شــدم.
- بـ..بـ..ببخـشــيد حاج آقا؟ ما رو بخشــيدين، ولي ميشــه بي زحمت اون گلوله رو بدين ما باهاش جاكـليدي درسـت كــنيم؟!!!!!!!!!!
........
من آمــده ام!!!
دوســـتان ... خوشـحالم به عرضتان برســانم كه جاي هيچ نگـــراني نيســت! چــرنديات به چند دليل فــرعي و يك دليل اصـلي آغاز به كار كـرده و باز هم در خـدمت شـما خواهد بود. و اما دلايلش:
دلايل فــرعي:
1- 2356822 نامه پر مهـر و محبت خوانندگان (تقــريبي گفـتم!)
2- يك من “ چــرند “ بادكــرده رو دســت اينجـانب!
3- نامه هاي پر مهــر رو گفــتم؟
4- چرنديات بادكــرده رو چطــور؟!!
و اما اصــلي ترين دليل، ايميلي بود كه يكي از دوســتان برام فـرســتاده بود و به راســـتي تنم رو لــرزوند. اگه مي دونســتم كه ننوشــتن تو اين سـايت چنين عواقــبي داره، هيچـوقـت چنين كاري نميكردم. ايميل اين دوسـت گزارشي بود از شـبكه CNN در مورد سـايت چـرنديات. بيشــتر از اين توضـيح نمي دم. شــرح كامل گزارش رو در www.CNN.com/AboutCharandiat/news بخــونيد.
خـــــداحــافظ..........
ديدين اين ماشين هائي كه چپه كردن رو مي برن همچين بهشــون ميرسن كه بيا و ببين! چنان صـاف وصوف و خوشگل موشگلش ميكنن كه ندوني فكـر ميكني تا بوده لاي پر قـو بوده! يه رنگ و روي تازه بهـش ميدن، تودوزي شــو نو ميكنن، لاســتيك دور ســفيد زيرش مي اندازن،..... ولي اين ماشــين هركاريش كه بكــني هــنوز هم چپـيــه و خـريدار نداره !!
اين سـايت ما هم همينطـــور! كلي عكسـهاي رنگـي و مــامــاني توش گذاشـــتيم، آب و جـاروش كرديم، دسـت به ســر و روش كشـيديم، آهنگهاي دمبول- ديمبوليك در اخـتيار علاقمــندان قـرار داديم و قربون صدقه مـلت رفـتيم كه: بابا! جون هركي دوسـت داري بيا يه ســري به چــرنديات ما بزن!! ولي اين خواننده هاي عـزيز هم مثل خــريدار هـمــون ماشــين چـپيه، از اين حــرفا زرنگ ترن و ميدونن كه نبايد گول ظاهـر رو خـورد! حالا تو برو و گل و بته ســايت رو زياد كـــن!!
آخــه تقـصـير من چيه كه هرچي مينويســم چـرندياته؟! لااقـل اينقــدر مــرد هســتم كه عـلـنا به چـــرنديات خودم اعــتراف كــنم! برخــلاف “ بعضي ها “ كه هرچي مينويســن از نوشـــته هاي من چــرند تره ،ولي اصـلا به روي خودشــون هم نميارن!!
از شـما چه پنهــون، من هم فـكــر كردم چـــرنديات رو جمعــش كــنم برم يه سـايت عــلمي باز كـــنم، درباره “ فـــوايد آپــولــو“!! اصــلا پـوليش ميكــنم شـايد دوزار هم اين وســط كاســب شـديم! ملـت هم ميگــن كه ببيــن چه خـــبره كه سـايت طـرف پولــي شـــده و بيشــتر وســـوســه ميشــن و بيشـــتر ميان تو ســايت!
خــلاصـه ديگه مشــكل خــودتونه، ما ديگه چـرنديات رو تعطيلــش كرديم !! لااقــل برام ايمــيل بفــرســتين و ابراز ناراحــتي كنيد! شـايد دلـم ســـوخـت و باز نوشــتم !!
دوســتان و عـزيزان و خـوانندگان پر و پا قـرص چـرنديات ســلام!
آقا امـروز ميخـوام در مورد محاسـن و معـايب اينترنت براتون داد سـخـن بدم!
اين موجود عجيب و غـريب بي ســر و دسـت بدجــوري ( خوب جوري! ) كار جامعـــــــه بشـــري و خلق الله رو از هـر لحاظ راحت كرده. بزنم به تخـته، با يك كليك از كل اســرار عالم هســتي مطلع ميشــيم. مثـلا همين چرنديات(مـدظله العالي!) خـودمون! اگه اينترنت (روم به ديوار) نبــود، چطوري ميتونســتين اين همه چرنديات هشـت من يه غاز رو يكجــا داشــته باشـين؟! ولي در كنار اين همه ســايت هاي جالب و مفيــد و آموزنده (به عنوان مثـال: چـــرنديات!) ســـايت هـــاي ديگري هم هســــــتند كه نه تنها جـــنبه آموزشـي نـــدارند، بلكـه متاســفانه مايه ننــگ و آبـــروريزي بازديدكـــنندگان خود هســـتند. بنــده به شـخـصه از عــــزيزان تقاضــا ميكـنم مــثل بچـــه آدم بشــــينين و چـرندياتــتون رو بخــونين و بيخــــودي وقـت تون رو صـــرف سـرك كشـــــيدن و فضـــــولي تو ســــايت هائي از ايــن قــــبيل نكنين! ( حالا ببينيم و تعـريف كنيم! )
انقـلاب ما انفـجــار نــور بود.......هرچـــند به زور بود!!
به مناسـبت دوازدهم فــروردين، روز جهاني انقـلاب اســلامي الـزامي!!
بيسـت و ســه ســال پيش در چنين روزي..........
- سـلام كوچـولو!
- ســلام
- آخ كه تو چه نازي! حالت خـوبه؟!
- بعـله! مرسي!
- نگو بله! بگـو آري!
- مامانم گفـته اگه بزرگترا ازم سـئوال كردن بگم بعـله!
- نه! از اين به بعد بگـو«آري»! هم به نفــع خـودته هم به نفـع مملكتت!
- مملكت يعني چي؟!
- يعني آدمـا.. تو آدما رو دوسـت داري؟!
- بعـله
-باز كه گفـتي بعـله!
- ببخـشـيد! يعـني آري!
- آفــرين! خـب حـالا بگو ببينم، دوسـت داري آدما با هم دوسـت و مهـربون باشـن؟
- آري!
-دوسـت داري هركي هرچي خواسـت بگه و كسـي كاري به كارش نداشــته باشــه؟!
- آري!
- آزادي رو دوســت داري؟! نظام جمـهوري كه بر اساس ديانت اســلامي بنيان شـده باشــه، نظامي كه بين خواهران و برادران ديني، مســاوات برقـرار كنه، نظـامي كه بر پايه عـدل الهــي اســتوار شــده باشــه ، نظــامي كه مجــريان آن، فقهـان و آشـنايان ســنت پيغـمبــر باشــه رو دوســت داري؟!
- اينا يعـني چي؟!
- تو كارت به اين كارا نباشــه! فقـط بگو آري!
- آري!
- خيلي خـوب! خـودت گـفتي ها! حالا بيا هرچي گفني رو بنويس رو اين كاغـذه و بنداز تو اين صـندوق! ده ياالله ده!!
شــــه، ياد به ما داد ورق بازي را
آنســـان كه گوبلز، مسـلك نازي را
اما هــنر خمــيني ايــــن بود كه او
آموخـت به ما فن عـرق ســازي را!