اين شعـر رو 6، 7 سال پيش تو دوران سربازي در نيروي هوائي ارتش ايران گفـتم!!
آسمان آبي بود
و لباس ما نيز....
باد ســرد پائيز ،
برگها را به زمين مي افكــند....
موهاي كله ما را نيز
شهرِ خوب و رنگي...
ديگه كمــرنگ شـده بود...
رنگ آن آبي بود
همه جا آبي بود...
همه در رنج و عذاب ..
پر كار و زحمت
همه در دام عظــيمي...
بود نامش ”خدمت“!!
همه دارند كلاهي بر ســر ...
طول و عرضش چه دراز..
نام آنها ”سرباز“!!
اين كلاهييست كه نه يك روز و دو روز است به ســر..
چه كلاهي كنون رفــته به ســر
آه از اين درد ســر
خاك عالم بر ســر.. خاك عالم بر ســر.....!!!
* * * *
آن همه مهرو وفا يادش بخير
آن همه لطف و صفا يادش بخير
با تو بودن، با تو گفـتن
حرف هاي بي ريا يادش بخير
دست پخـت خوب مادر،
صحبت گرم پدر يادش بخير
آن كت و شلوار زيبا
كله پُر مو كنون يادش بخير!
روز را تا لنگ ظهر در خواب ناز
آن تُشــك جنسـش پرِ قو، با پتو يادش بخير!
در كنار سفره رنگين نشسـتن دور هم
هي بخور! حالا نخور پس كي بخور؟ يادش بخير!
قبلِ خدمت صبح را تا شب رساندن
بي خيال در كوچه ها يادش بخير!
كوچه ها، پس كوچه ها را متر كردن تا به صبح
از سـر كوچه به ته، يادش بخــير
آخر هفـته كنار خويش و قوم
گفـتن و خنديدن و شور و صفا يادش بخير
اي خدا! ما هم زماني مثل ديگر مردمان
عقل و هوشي داشـتيم، يادش بخير!!
برده سربازي كنون عقل از سرم
كرده ارتش را دوسـاله ”شــوهـر“ م !!!
اي خدا ! ما هم زماني مثل شيران دمان
يال و كوپال و تواني داشـتيم، يادش بخـير!
حال گشـتم همـچو موشي زير دوش
كوش آن شوق و شعـف، شور و خـروش؟؟!
گريه شـبها ميكـنيم. خنده ها يادش بخير
يادش بخـير، يادش بخـير، يادش بخــير....!!
* * * *
كاش قــدري مخ درون كله بود!
قـدر %
بدينوســيله ما مردان محــترم كره زمين و حومه كه از قوانين و مقـررات و آيين ها و اين كارو بكن، اين كارو نكن هائي كه نامردانه از سوي جامعه نامرد زنان بر ما تحميل گرديده و بدجوري حالمان را گرفــته به تنگ آمده ايم، بر آن شــديم كه از سوي هيئت مردان كره زمين و حومه، حرفها و نظــرات خود را توسط اين اعلانيه به گوش زناني كه حقوق ما مردان را پايمال ميكنند برسانيم. و از آنجا كه كليه موارد زير در يك درجه اولويت قــرار دارند، شماره موارد همه ”1“ خواهد بود:
1- درست است كه ما بعضي مواقع به شما فكر نميكنيم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه ؟ چرا اينو درك نميكنين بابا؟؟
1- وقـتي جايي داريم ميريم، به پيربه پيغمبر هرچي ميپوشين قشنگه و بهتون مياد! اينقــدر ستوال نكنيد!!
1- چپ ميريم، راست ميريم، آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه ابغوره گيري بزن پول توشـه!
1- بابا هرچي ميخواين رو راست بگين! چرا طفـــره ميرين؟؟ به ما چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورتون چيه؟!
1- حواس ندارم خب!! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟؟
1- بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با ” آره “ و ” نــه “ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اينچيزا نميخواد ديگه!
1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!
1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردردي داري و نميشـه بهت نزديك شد، پس قضــيه جديه!! برو پيش دكـتر خب!!
1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!
1- اگه يه چيزي گفـتيم كه ازش دو جور برداشت كرد، به خدا منظـور ما اون برداشـت خوبه بوده!! آتيش به پا نكن!
1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي ها!!
1- اگه فكر ميكني كه ميدوني چيكاربايد كرد و چه جوري ، پس دست از سر ما وردار و خودت كارو تموم كن !!!
1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه!! چرا نميفهــمي؟؟
1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته !! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!!
1- وقـتي ميپرسم ”چه شـده؟“ و تو ميگي ”هيچي!“ ، ما كه ميدونيم داري دروغ ميگي و ”يه چيزي شـده!!“ ولي به روي خودمون نمياريم كه درگير عواقب وخيم بعــدي اش نشــيم!!! همين!!!
من ميگم: با عرض ســلام خدمت خوانندگان عزيز نشــريه علمي فرهنگي هنري ”چرنديات“ ، در خدمت اسـتاد گرامي پيام چرندياتي هســتيم، سردبير محترم اين نشــريه. آقاي اسـتاد چرندياتي سـلام!
اون ميگه: اعوذُ بالله مِن الشَيطانِ الرجيم بسمِ اللهِ الرَحمن الرَحيم . والسَلامُ والصَلاة عَلي سَيدِنا و نَبيِ نا و مُولانا ( و حافظ Also ) و علي رَفيقِ عزيز و شَفيقــنا و علا دخـتر همسـايه نا و زن دائيِنا ( كه ما دربسـت مخـلصــنا!! )و بقـيه فك و فاميلـِــــنا !!
من ميگم: خيلي ممنون ! حالا اينها كه گفــتيد ترجمه اش چي ميشـه ؟!
اون ميگه: يعـني همون: ”عليك ســلام“!!
من ميگم: جناب اسـتاد چرندياتي! علاقمندان به نوشــته هاي شما مدتي است كه از سخـنان زيبا و پرمحـتواي شما در ”چرنديات“ بي بهـره هســتند. اگر ممكنه علت رو براي ما و خوانندگان عزيز توضـيح بدين.
اون ميگه: اول از همه، خيلي متشــكرم كه اين فرصـت رو در اخـتيار من قرار دادين كه صـحـبتي با خوانندگان اين سايت داشـته باشم. و دوم از همه!، معذرت خواهي كنم كه بعلت مسـافرتي خارجي كه در پيش رو دارم چند روزي خوانندگان نازنين رو از چرنديات خودم محروم كردم!
من ميگم: آيا اين مسافـرت جنبه علمي ادبي دارد و در راســتاي اهداف سايت ”چرنديات“ برنامه ريزي شــده ؟
اون ميگه: نه بابا! چي چي ميگي؟؟ مگه فكر كردي همه زندگي ما شـده چرنديات؟؟
من ميگم: خب بعله! مگه نشـده؟؟
اون ميگه: ....خب....چرا! شـــده ولي قرار نيسـت اينجا بگي . آبروي ما رو ببري كه!!
من ميگم: آقاي چرندياتي، از چه زماني به نبوغ خـدادادي خود در زمينه چرند و چرنديات نويسي پي برديد؟
اون ميگه: والا از همون بچگي! البته وقـتي كه به دنيا اومدم سن چنداني نداشـتم كه به اين مهم پي ببرم، ولي كم كم به لطف ايزد توانا و غـُرغـُرهاي مادر عزيزم كه همش به اين و اون ميگفت: اين پيام ما رو خفـه كرد با اين چرت و پرتاش! ، اين راز نهاني رو در وجود خودم كشـف كردم!
من ميگم: مردم كشف ميكنن، اين يارو هم برا ما كشـف ميكــنه!!
اون ميگه: شما چيزي گفـتين ؟؟
من ميگم: نه! با خودم داشـتم حرف ميزدم! به هرحال خيلي از شما و وقتي كه در اختيار ما قرار دادين ممنون! در همينجا از همگي خداحافظي ميكنم! روز خوش!!
اون ميگه: صــبر كنين!! من حرفام هنوز تموم نشــده!!! .....
كمك!!!
از سايت من خوشــتون اومده ؟! چي؟؟ چرت و پرت مينويســم؟!! خيلي خب بابا!! حالا چرا ميزنيد تو ذوق آدم؟ منو باش ميخواســتم بگم اگه از سايتم خوشــتون اومـــده برين اينجـــــــا بهم راي بدين! ولي حالا كه اين سايت رو دوسـت نداشــتين فحــش ندين! برين به يه ســايت ديگه راي بدين!!
قسمت دوم:

يه دفـتر بزرگ جلوم گذاشـتن كه اسممو توش بنويســم.. نام...نام خانواگي... لقـب.... مدت بازداشـت.
با صـداي نخراشيدش گفت: اونجاها رو خودمون پر ميكــنيم... كمربند و بندكفشامو در اوردن كه يه موقع تو بازداشـتگاه زبونم لال خودم رو از زور ناراحـتي خفه نكـنم. در حالي كه دو نفــر از برادرها از پشـت سـر شـديدا اسـكورتم ميكردن، به دنبال مامور بازداشتگاه به سوي ويلاي جديدم به راه افـتادم! به زندان كه رسيديم هيچكدوممون حرفي نزديم. انگار همه مون ميدونســتيم كه هركي چيكار بايد بكـنه! من بايد ميرفــتم زندان،اونا بايد برميگشــتن تو پاسـگاه! به همين راحـتي! يه نگاه به داخل زندان انداخـتم. توي محوطه اي چهار متر در چهار متر، سيزده چهارده نفــر ديگه دور تا دور روي زمين نشـسته بودن و به ديوار تكيه داده بودند.... تق!! در پشت سرم بسـته شـد. حالا ديگه من هم تو زندان بودم. نه بخاطـر فعاليت سـياسي. نه بخـاطـر اعمال خلاف شرع. به خاطـر دزدي..!
يكي از بازداشـتي ها تا منو ديد دسـتشـو بالا برد و گفت: به به ! مهـمون جديد داريم! خوش اومدي پســـرجون! بفـرما تو!
آروم و بي صدا رفـتم يه گوشـه نشـستم. پيرمردي كه ريشهاي بلند و سـفيدي داشت و به نظــر ميرسيد كه عمــري رو توي اون چهارديواري گذرونده ، چپ چپ بهم نگاهي كرد كه يعني: پسـره بي شعــور مثل الاغ سرشو انداخــته پائين اومدا خونه مردم!! از اون طرف مرد ميانسالي كه فضــول كار همه بود گفت: خب خوش اومدي جوون! خلافت چيه ؟ دوديه يا دســتيه؟! ( ترجمه!!: مواد مخـدر داشـتي يا دزدي كردي؟! )
گفـتم: من كاري نكردم به خــدا!
خنديد و گفت: اي بابا! من هم اون روز اول اومدم اينجا همينو گـفـتم! حالا نترس جوون! خلافت چيه ؟!
از اون طرف يكي ديگه كه داشت تو خماري چرت ميزد گفـت: راش ميگه خوب! اين بي ناموشــا مردمـــو همينطور بي دليل ميگيرن! ما يه عمر كشـيديم كاري به كارمون نداشــتن! يه روژ كه نكشــيديم، بي خود و بي دليل گرفـتنمون! مرده شــور اين ژندگي رو ببرن!
نميدونســتم چه آخر و عاقـبتي در انتظارمه. ميون دود سيگارو بوي عرق تن و روي پتوهاي شــپشي كف بازداشــتگاه، حال و هواي غريبي داشــتم. بازداشـتگاهي كه دسـتشوئي و توالتش همون وسـط بود!
يكي ديگه آهي كشـيد و گفت: وقــتي داشــتم هزاري ها رو ميشمـــردم فكر اينجاشــو نكرده بودم!
اون يكي گفـت: اي بخشــكي شانس! مادرتو! ما كه بهشــون گفـتيم از فلان و از بهمان طلافــروشي مايه بلند كرديم، مالخــر رو هم كه نشــون داديم، پس ديگه چـرا ولمــون نميكــنن؟ اصــلا هرچي ميكشــيم از دسـت اين مالخــراس! اگه نبودن كه ما دزدي نميكرديم!! حالا اين دادسـراي ما كي معلوم ميشــه كه ببينيم چقــدر حبس خورديم؟؟
نميدونيد تو ابن چهار ساعت كه اونجا بودم چي به من گذشـت! مخصوصا وقـتي حرفاي بقيه رو ميشــنيدم و ميديدم چطور براي همديگه از شكنجــه هائي كه ديگه براشـون عادي شـده بود تعـريف ميكردن!
خدا رو شكـر بعد از چهار ساعت صدام كردن. برام وثيقه گذاشــته بودن كه بيام بيرون!!
از بين بازداشــتي ها، يكي غر زد كه: بفــرما! اين هم بچه پولدار بود يه روز هم دووم نيوورد! پس آخه كي ميشــه يكي بياد ما رو آزاد كنه ؟؟!!


داســتان زندگي رئيس جمهــور چين!!!
( بازم از رئيس جمهــور خودمون ايراد ميگيرين؟ )

برخلاف تصـور ما ، عهــده داري سمت رياست جمهوري از چرنديات نوشــتن هم پر مشـغـله تر ميباشـد!
حالا فهـميديد چرا من رييس جمهــور نشــدم؟؟
نمونه بارزش همين آقاي رئيس جمهــور چين! ملاحظه بفـرمائيد:

رئيس جمهــور محــترم در حال چرت !!..........

در حال خمـــــــيازه! ...............

در حال پيدا كردن بهــترين راه ممكنه براي رسيدن به اهــداف سياسي- نظامي!! ....
( بابا از اون يكي برو غافــلگيرش كن!! )

در حال خمــيازه بازم!! ....................

در حال چــرت بازم!!............ ( نيفــتي!؟!! )

يادتونه اين دسـتاني كه داره دســتهاي جناب آقاي هاشمي رو صميمانه ميفـشـــاره ، تو سـه تا عكس بالاتر در چه موقعيت وخيم سوق الجيشي قــرار داشت؟؟ من كه يادم نيست!!

باز هم همون دســتها داره صميمانه يه دسـت ديگه رو ميفشــاره !! البته مســئله در اينجا خيلي حاد نيسـت، چون آقاي كلينتون هم عادت داره كه با دســتاش چيزهاي مخـتلف رو ”صميمــانه“ بفـشــاره !!!

